من از انتهای تاریکی
من از نهایت شب
من... خس خس انتهای دی ماه...
تو از نوازش آفتاب
تو از خنکای نسیم
تو ... اوج اردیبهشت...
من از قبیله تنهایان
تو از فرشتگان ... فرشتگان...
"مردی که تو را ندارد"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
بی شک، بهشت جایی است، شبیه ظرافت انگشت هایت ... وقتی به ناز دست تکان می دهی...
و من برای رسیدن به "پیچ سر بهشت"... نفس نفس مشتاقم ... همانجا که چشمهایت را به سجده خواهم افتاد...
"تو از قبیله ی رویا"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
"نمی شود که تو باشی ... و من عاشقت نباشم"
چکار کنم... چکار کنم؟!
دوست داشتنت را از من اگر بگیرند، تنها مشتی استخوان و یک عالم واژه ی سرگردان از من به جا می ماند...
دوستت دارم
مرا بخوان... به هر نام که خود می پسندی... باشد، اصلا... به من بگو "بابا" ...
به هر نام که مرا بخوانی، همان زیباترین است...
"من از قبیله ی تنهایان"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
"تو" نمی دانی... (کاش به جای ضمیر دوم شخص، بی محابا نامت را می نوشتم)
هیچ کس نمی داند...
این که یک "کوه یخی" ناگهان دلش برای دستهای آفتاب تنگ شود، چه حسی دارد ... هیچ کس نمی داند ...
تو... هیچ گاه یک "کوه یخی" نبوده ای...
و من .... بی اندازه، دلم دستهای تو را می خواهد... در بغض نبودنت، ذره ذره آب خواهم شد ...
"من از قبیله ی تنهایان"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
زندانی آغوشی هستم ... که دوستش نمی دارم ...
کسی بیاید... دمنوش عقاب مرا بنوشاند ... دلم سخت هوس پرواز کرده است ...
چقدر کتاب هست که هنوز نخوانده ام ... چقدر هوا که هنوز نفس نکشیده ام
و چقدر "دوستت دارم" که در سینه ام مرده است...
کسی بیاید ... دمنوش عقاب مرا بنوشاند ...
هوای پریدن ... تمام تنم را پر کرده است ...
"من از قبیله ی تنهایان"
برچسب:
نویسنده: علی عباسی
برچسب:
نویسنده: علی عباسی